بس که زنجیر ظلمت یلدا کرده بر پای دیده سنگینی
همچو حبسیه شد غزلهایم آنهم از رنگ شعر آیینی
هرچه افزون ز عقل از آن دوری , سور و ماتم بشکل دستوری
شب فزونی گرفته است بر روز! شب نشینان چه جای شیرینی؟!
یا طلوعی ز دار باید کرد در شب قتل نور چون منصور
یا چو عین القضاة روشن کرد صحنه با جسم شمع آجینی
Like this:
Like Loading...